زیر قرارت زدی...(پست ثابت)

من یادم هست گفتی قرارمان پشت تنهایی ها..

لابه لای اشکها و بغض های دخترکی دل شکسته...

درست در عمق آرزوهای بر باد رفته ام...

گفتی که هر لحظه نزدیکی ...

حتی نزدیکتر از بغضی که هر ثانیه نفسم را حبس ابد میکرد...

گفتی کنارم هستی درست ان لحظه که جز سکوت کسی صدای گریه هایم را نمیشنید..

گفتی که گم شوم در نبودن تا دستم به دستت برسد...

گفتی وعده من حق است اگر طلب کنید ان را...

گفتی همه نداشته هایم را جبران میکنی با اغوشت...

گفتی که هستی...

گفتی هستی ان روز که تماما تمام شود بودنم...

ببین  امروز نیستم...

عدم محض در رگ هایم جریان دارد

و عجیب حس میکنم وعده هایت سر خرمن بود...

هرچه امروز به سویم می اید را به امید گفتنی های تو سر میدوانم...

پس چه شد...

این بود رسم قرار های عاشقانه ...؟!

بودنم نیست ...گم شد لا به لای هق هق هایی که به امید امدنت فرو خوردم و

پشت پلکهایم زندانی کردم...

امیدم مرد در لحظه هایی که فقط شنیدمو سکوت کردم چون  منتظر بودم تو جوابشان را بدهی ...

سپیدی روحم در درنگ چشمهای ناپاکی که عزیزشان میشمردند مرا به سیاهی کشیده شد...

و باز به امید یافتنت به کوچه های میعادمان سر زدم ...

شبو روز غسل ذکرت کردمو مست نامت خمار بر سر کوچه های نبودنت انتظار کشدم...

و تو باز امدنت را به روز قیامت وعده دادی...

عیبی ندارد من عادت کرده ام کوکب خانوم قصه تو باشم تو بیا قول میدهم

سفره ای برای امادنت بچینم که همه از مهمان نوازی ام داستانی به وسعت عشق بسرایند..

بدقولیت را میبخشم به شرط اینکه اینبار یادت نرود چه گفته بودی...

 

 

دنیا پر از اما و اگره... پر از ای کاش هایی ک نشدند

پر از آرزوهای دور و درازی که حسرت و آه شدند.... 

پر از رویاهاییی که فراموش شدند... 

پر از شب هایی ک پایانشان سپید نشد

پر از عاشقانه هایی ک خریدار نداشت

پر از دوستت دارم هایی ک جوابشان مرسی بود... 

پر از بغض هایی که با لبخندهای ساختگی قورت دادیم... 

پر از شکستن ها پر از دیده نشدن ها.... 

پر از گذشتن ها..... 

جریان زندگی هر انسانی پر از این نشدن هاست

کودکیمان پر از تنهایی و آرزوی بزرگ شدن

جوانی مان پر از رنج عشق های نافرجام و یکطرفه

و وای به پیری که هنوز ب تنمان نرسیده روحمان را

در کام خود فرو برد... 

گاه با خودم فکر میکنم کاش یک ماهی بودم یک ماهی قرمز 

عید که حافظه اش چند ثانیه است... 

نه عاشق شدنی 

نه بی مهری دیدنی

نه حسرتی نه آهی

و نه هزار درد که آدمی سالها در سیاهچاله های

خاطراتش نگاه میدارد و با هرکدام

آن روزی هزار بار شکنجه میشود

 

 


میپرستم خدایی را که معشوقی بی همتا چون تو را آفرید

تلخ تلخ...


هزار مزرعه خشخاش در نگاهت بود...

و سبو سبو شراب در سرخی لبهایت ...

و من ...

خمار نگاهی شدم که هیچ گاه به سویم نبود...

و مست لب هایی شدم که هرگز برایم لبخند نزد...

امروز کارم به جایی رسیده که شیرینم باشد یا نباشد اوقاتم تلخ تلخ است

درست مثل خشخاشـــــــــــــــ ... درست مثل شرابـــــــــــــــــ


...


زهر در کامم بنوشانی خوش آید

درد در جانم بیفشانی خوش آید

خیر و شر تلخ و شیرین  از تو آید

هر چه باشد این و آن هر دو خوش آید


بید مجنون...


از خیالت بیدها در خواب من مجنون شدند...

پس بیا ای حسن یوسف ! کین منو این بیدها عاشق شدند...


باور کن سخت است نازنین



سخت است اطاعت از ذهن دیوانه ای که تمام خاطرات زندگی اش با

بودنو نبودن تو ساخته شده...

سخت از نفس کشیدن در هوایی که شب روز نبودنت را به من اثبات میکند...

سخت است راه رفتن در خیابان هایی که دائم قدم های با تو را به یادم می اورد...

باور کن سخت است سخت...

وای عجب رویایی میشود ساخت با تو...


بودنت خوب است درست مثل نوای خوش بوی خاک نم دار

بودنت خوب است درست مثل نوازش گرم فنجان چای به تن سرد انگشتانم

بودنت خوب است مثل لذت گوش دادن به صدای شیرین و خیس باران

چقدر بودن پاییزیت را دوست دارم....

چقدر خوب بود که با تمام خوبی هایت خسیس نبودی امشب میهمانم میکردی..

به صرف چند قدمی با تو زیر باران بی چتر...

و تو مثل میزبانی خوب بگویی که از پذیرایی دستهای کودکانه و ذوق زده ام معذور نیستی...

و من کودک دستهایم را محکم به اغوش دستهایت بسپارم...

وای عجب رویایی میشود ساخت با تو...

گم میشوم در تو...

http://s1.picofile.com/file/7959378816/yh.jpg

امشب ...

من...

تو ....

و عشق...

درست زیر سو سوی شب...

چشم در چشم هلال شیرین لبهایت...

غرق در گرگ و میش چشمهایت...

گم میشوم...

گم میشوم برای همیشه...

مبادا که مرا بیابید ...

که من تمام رویاهای زندگی ام را برای این گم شدن خون بها داده ام...


از عشق تو فریاد مستی میزنم...

http://s3.picofile.com/file/7958490963/1380364856912.jpg



من از  ان لحظه که دست در جام عسل میبردم...

مست و دیوانه ان طعم نگاهت بودم....      

    92/7/1


عابر همیشه ی من...



http://s4.picofile.com/file/7958490856/1380364861061.jpg


نازنین روزهای دور...



http://s1.picofile.com/file/7931263545/back_dress_horizon_water_alone_girl_f7237054f369aca58041b635c3bfa3d2_h.jpg


نیستی ولی چرا دروغ بگویم جایت اصلن خالی نیست نازنین روزهای دور من...

نیستی ولی من نه برای نبودنت اشک میریزم

و نه غرق حسرت و اشتیاق بودن توام..

دیگر با یاد خنده هایت که مخاطبشان نبودم مشتم گره نمیخوردو پیشانی ام چین نمیافتد

و دیگر از سر و ته حرفهایم تو نمیبارد

 دیگر بغض نمیشود حرف اول و اخر اسمت

دیگر شنیدن اسمت تنم را نمیلرزاند..

میدانم اگر دوباره نگاهمان گره شود سرد و بی تفاوت خواهم بود ...

درست مثل تو نازنین....

خواهی نخواهی همه چیز گذشت و تمام شد...

نه تو دیگر آنی که بودی و نه من آن من روزهای دور...

گرچه همه چیز به کام تو و به نام من شد ولی کوتاه می ایم

که از هر چیز بگذریم روزگاری سراپا شوق لبخند تو داشتم...

نازنین روزهای دور من بدرود ...

تو را به اعماق فراموش شده قلبم میسپارم که امروز از تو عزیزتری را دارم..

کسی که نبضم به لبخندو خوشی او گره خورده

و یقین دارم مهر چشمهایش غم های روزهای تلخ تو را از دلم میزداید

امروز ایمان دارم که اگر دیروزی بود که دارو ندارم که تو بودی را از دست دادم...

خدایی داشتم که از تو بهتر نصیب جهان کوچک من نمود...





پنجره دل ...


 

پنجره را باز کن تا باز شود هوای تنگ دلتنگی هایم....

باز کن پنجره را تا دوباره بو ببرند دیوارهای اتاق عطر عاشقانه امدنت را...

باز کن پنجره را تا باد هوای لحظه های نبودنت را با خود ببرد....

باز کن پنجره را...


...




تنهایم بگذار و برو...

برو ...فقط برو و بگذار فراموشی همیشگی بگیرد 

ذهن دیوانه ای که تمام خاطرات زندگی اش با بودنو نبودن توست....


....






یقین داشته باش فریاد های اعتراض الودت روزی  از درد اینکه محبوس هنجار های

بی هنجار زندگی اند به سکوت های لمس و بی تفاوت مبدل خواهند گشت

میشوی یک سایه مثل تمام مردم این شهر...

میشوی یک شهروند قانونمند و خوب...

میشوی یک سکوت ..

یک فریاد فراموش شده...

یک مترسک در مزرعه ای از بیهودگی و پوچی محض...

هر فریادی هر گام کوبنده ات سر آخر میشود یک سکوت و یک نگاه سرد و یک پای همیشه در گل مانده!

خوب جای خوبش اینجاس که فقط تو نیستی همه  مردم شهر سایه هایی هستند

که هر روز بی هدف و بی معنا میروند بی انکه بیبینندو بشنوندو بگویند...

گفتنی های زیاد شنیدنی ها بسیارو دیدنی ها فراوان است در شهر که ادم هایش سایه اند

اما نه انچه باید گفته شود گفته میشود و نه انچه باید شنیده و نه انچه باید دیده...

سخت نگیر شاید در اغاز سایه شدن و گم کردن بودنت در لابلای این بودن های پوچ

دردناک باشد اما زود عادت میکنی...

زود...

زود...

صبح بیدار میشوی توی اینه همان چیزی را میبینی که از تو میخاهند ...

با خودت میگویی به کجا رسید ان همه فریاد ان همه دردها و دغدغه ها

بیخیال همش...

و میگذری..

سخت ولی به سادگی یک جرعه اب...



http://s2.picofile.com/file/7887875799/you_broke_it_s.jpg

ای از ازل بوده ی عدمی من...


ای عزیزترینی  که هیچگاه هستی نداشتی جز در خیال من


و یکتایی که هر روز هر نگاهی هر صدایی را تو میدیدم و تو میشنیدم


ای که هر دم به یاد تو این نیستی را زندگی نامیدمو به بازدمی گذراندم


ای که نغمه سکوتت برترین سمفونی های جهان به سخره میگیرد


و ای که رنگ نگاهت هر شاهکار رازالود را شرمنده و مبهوت میکند


و تو ای انکه  شریبنی لبخندت هر شهدی را بی طعم مینماید


و ای انکه عطر نفس هایت عطر هزاران گل را خوشتر است


و تو ای انکه ارزوی داشتنت را هر روز و هر شب به اشک چشم در اعماق جان غرق نمودم


میدانم و میدانی که نبودی انگاه که بودنت حکم نوش دارو داشت


من ماندم و رستم قلبم که هر روز سهراب روحم را زخم میزد من هر

غروب به امید نوش داروی حضورت به کوچه خیره مشدم....


نیامدی...برف امدو ...برگ بارید ....باران گرفت ...خورشید تابیدو نیامدی....


بغض کردم ...گریستم...نگاه شدم ...خیره به امدنت...نیامدی...


وعده ها را شکستی ...هر روز قسم میخوردم که امروز تمام میشد انتظار ....


یا میایی یا....

یا میروم....

نه امدی و نه من جرات رفتن داشتم...

گناه قسم های دروغم پای تو یقین دارم تو خدا را هم مثل من مثل تمام ادم های زمین عاشق کرده ای


و خدا معشوقش را داغ نمیکند ...


اینها را گفتم که خودت نخواستی که باشی ورنه من سرپا


شوق بودم که سکوت کردم نگاه های سردت را...


که عبور کردم از حقیقت نبودن و نیامدنت....


که بیرون امدم از خیال خوش داشتنت....


و به یاد تو عاشق شدم کسی را که تو نبودی....


و باد تو شیدا و افسون کسی شدم که تو نبودی...


دعا کن نبودنت با کسی که تو نیستی جبران شود...


یقین دارم که تو نیست ولی بهتر از تو مرا میفهمد


...



....نمیدونم چی بگم !!

 

چقدر شکستم و خرد شدم که مبادا از نگاهم حرفم و صدایم دلی بشکند...

و چقدر راحت همه سکوتم را به حماقتم تعبیر کردند...

 

قسمت...

..

انگار قسمتم این است که ویرانه ها را ازنو بسازم...

انگار قسمتم این است که شوری زبان دیگران جبران دست بی نمکم باشم...

انگار قسمتم این است که شیرینی اندک لحظه هایم با تلخ زبانی های دیگری

سر به سر شود..

انگار قستم این است که به یاد داشته باشم و از یاد بروم...

انگار قستم این است که صداقت پیشه کنمو دروغ دستمزد پیشه ام شود...

انگار قسمتم این است که خوش خیالی کنمو حقیقت ،تلخی اش را به رخم بکشد...

انگار قسمت است که همه چیز طور دیگری باشد..

خب شاید قسمتم حکمت تو باشد..

و شاید قسمتم باشد که انقدر عاشقت باشم که حکمتت را عشق بازی تلقی

 میکنمو دم نمیزنم...

 

 

چه عاشقانه است خوش خیالی ام...

 

 

در خیالِ دیگری میرفتـــی


و من چه عاشقانه کاسه ی آب پشتت خالی میکردم …


کپی میباشد :دی

تو باشی رویا میشود

 

تو باشی رویا میشود هرشبم ...

کابوس ها را بودنت وعده فردا میدهد بهترینم...

 

حالم خراب است ...

 

 

مهم نیست کجا و با که همین که میدانم هستی برایم خوش است...

خوش باشی بهترین...

حالم خراب است دلکم...

حالم خرابه .. خیلی خراب بفهم ...وقتی بودنی که باید باشه نیست همین میشه دیگه ...

حالم خراب میشود...

حالت خراب میشه....البته شاید...

دلم تنگ میشود برای بودن های خیالیت...

اصلا بهتر ...

تویی که نمیتونستی واقعی بشی همون بهتر که دیگه تو خیالم نباشی...

:( چخد بده این حس مزخرف :((

...

 

دارم خفه میشم...


یه مشت غصه و دلشوره چپوندن تو گلوم ...

ای بابا یکی بزنه پشت دلم دارم خفه میشم...

عجیب...

 

عجیب اعتیادیست....

تو بگو چگونه ترک کنم مستی حیرت اور نگاهت را...

عجیب بیماری خوشایندیست....

بودن دروغی دستهایت را میگویم...

شیرین و گرم است گرچه در خیال...

یادت بماند...

 

یادت بماند ....

که زیر گنبد کبود من غیر خدا هیچ کس نبوده نیست و نخواهد بود....

گرچه تلخ است ولی یادم...

 باشد من همیشه تنها بودم تنها هستم و خواهم بود

چقدر شبیه منی...

 

چقدر عجیب همه چیز صورتت به من رفته ....

بخصوص سیاهی چشمهایت عجب شبیه سیاهی روزهای من است.

بودنهای پوچ....

 

گاهی فکر میکنم بلاخره همه چی یه روز عوض میشه...

تنهاییم تموم میشه...

تنهام خیلی تنها...

دلم شکسته خیلی محکم زدنش زمین...

وقتی تو خیابون راه میرم هیچی برام دیگه فرقی نداره...

همه چیز تو زندگیم شبیه کد شده...

بی مفهوم..

سرد...

بی انتها...

چقدر دلم برای خیلی چیزا تنگ شده...

برای خودم ...

برای صدای خندم...

برای نگاه گرمم...

برای وقتی که با اشتیاق به اسمون نگاه میکردم و لبخند میزدم...

امروز تنهام ...

من ....

سکوت...

تکرار بودن های پوچ....

صداهای بی معنا....

حسم عجیبه حتی خودم نمیفهمش...

دلتنگم اما نمیدونم برای کی...

دلواپسم ولی نمیدونم چرا...

غمگینم ولی نمیدونم چرا...

.....

منتظرم هنوز منتظرم عوض شه بودن های عدمی من...

 

بخند...

 

....

نبودنهایت جبران نمیشود...

تنهایی من جبران نمیشود...

بی کسی هایم جبران نمیشود....

دلتنگی های همیشگی من جبران نمیشود...

ولی بخند  تمام این جبران ناشدنی های من به یک خنده تو از یاد میرود...

 

 

میخواهم زندگی کنم...

تازه..

نو...

شاد...

بی نگرانی..

بی احساس...

بی قید...

بی خاطره...

بی بغض...

بی تو...

ولی نمیشود ..

امتحان کردم نمیشود...

یادت رهایم نمیکند...

خاطراتت از ذهنم نمیرود چون اصلا انجا نیست ...

من حواسم نبودو تو ان روزها تا توانستی در هستی ام رخنه کردی...

تو ظالم ترین دوست داشتنی عالمی...

 

 

امشب تمام میشود...

 

امشب قصه ما به پایان میرسد تو میروی تا از تنهایی دربیایی و من... ومن میمانم  و

تنهایی که بی تو هیچگاه نمیتوانم از آن درآیم...

فقط بودنت برایم کافیست...

 

این نگاه ها.. این صدا ها... این همه  تنهایی های  هولناک .. این همه انتظار..

این همه بعض...

همه مال من...

 فقط... یک بار یک بار دیگر بگو هستی...

مهم نیست کجا و با که! همین که باشی برایم کافیست!