و چه خالی ست دستانم ...

و چه امید وار است دلم که  گمان دارد دو باره دستانت را خواهد گرفت!

 

کاش میشد که زندگی فقط لحظه ای به ساز من برقصد .

آنگاه حاضر بودم تمام عمر بی ساز برای دنیا برقصم...

تنهای تنهای تنها...

دیگه مطمئنم که تنهام ...

تنهای تنهای تنها...

 

آه که چقدر دلم عشق میخواهد ...

لطفا یکی چراغ عقلم را خاموش کند ...!!!

خواب من ..

دیشب خواب بودم  ...

خواب میدیدم...

در خواب دیدم دنیا سیاه شده . لذت های پاک ٬ شهوت الود گشته اند . 

درندگان نقاب مردم  به صورت زده اند .

عشق در مرداب سیاهی و  شهوت دفن گشته است  .

 پنجره های آسمان دیوارشده بود . 

طعم هوس و ریا و دروغ در حرفهای مردم مزه مزه میشد .

همه چیز رنگ هیچ داشت . پوچ  بود و پوچ بود و پوچ ....

گویی که مردم این شهر  سالها بود دست شسته بودند از خدا و اسمان  ....

و آه که چه کابوس تلخی بود ...

بیدار شدم ...

نفس راحتی کشیدم . به طرف پنجره رفتم.  پرده را کنار زدم ....

وای ...

این خواب نبود من بیدار بودم  ..

اری این همان کابوس بود ولی نه در خواب .

اری من بیدار بودم ...

 

دزد ...

وااااااااااای......

یکی به بدادم برسه باز هم یادم رفت در قلبم را به روی عشق ببندم ...

تمام دارو ندار دلم رو دزدید و رفت ....

!!! قهوه زندگی من

باز هم  با اکراه جرعه ای نوشیدم .

آه که چقدر قهوه زندگی من سیاه و تلخ است .

ولی خب عیبی ندارد . لبخند میزنم .

اخه میگن قهوه هر چقدر تلخ تر باشد خالص تره !

 

من تنهاترین تنهای عالم تنهایی

میگفت :

مطمئن باش هر چقدر هم تنها باشی حتما یکی هست  که عشق تو تمام زندگی شه

و شبها به یاد تو به خواب میره.

 و چه غریبم  که تمام شبهای غم الود عمرم را در انتظار کسی بودم که من را به خاطر

 اینکه خودم هستم دوست داشته باشد .

و ای دل که چقدر غریبی روی زمین که تمام ادمها دل های شان را سال هاست به

 تن فروختند ....

و لی باین همه من ارزو میکنم سراپا دل شوم حتی اگر قرار باشد غریبه بمانم در این

 دنیا ی سیاه...

و چقدر واژه هایم بوی امید به تو را گرفته

 

آه خدایا  چقدر امشب واژه هایم بوی غم گرفته اند ...

و چقدر لحظه هایم غرق تنهایی شده ...

و چقدر ارامش ذهنم رنگ اشفتگی  گرفته ..

و چقدر چینی قلبم شکسته و بند خورده است دوباره و دوباره...

و چقدر سفره غم و تنهایی ام پیش این همه غریبه واشده ..

و چقدر دربین همه اشنا غریب مانده ام ...

و چقدر اشکهایم درمیان خنده های دوروغینم گم شد و گم شد و گم شد ...

و چقدر در میان این همه واژه درد آلود زمزمه کردم :

به امید تو خدایا...

اری به امید تو میگذارنم زندگی را که شاید اخر این قصه غصه دار به خانه ارزویم برسم ....

 

خدایا خسته ام !

 

آه خدایا چقدر خسته ام ...

خسته ام از آدم ها .

از دروغ ها

از سیاهی ها .

از تمام انچه که در اطرافم میگذرد .

از اینکه وانمود کنم من هم یکی هستم مثل بقیه مهره های بی اختیار  و مجبوری که در اطرفم 

 هستند.

یکی که از غرق شدن در دریای چرکین و سیاه عادت به گناه ابایی ندارد .

خسته ام و بیزار از اینکه خودم را مثل همه ادم های اطرافم به بیخیالی بزنم  ..

خسته ام از اینکه  مجبورم پنهان کنم تمام اعتقاداتم را ..

اعتقاد به دینم ...

خدایم ...

پیامبرم ...

اعتقادم به خوبی . درستی . عشق . صداقت و انسانیت و...

و همه چیزهایی که سالها ست که از یاد مردم این دیار رفته است ...

و باز این جمله حسرت الود را در گوش شقایق های عاشق سرزمین تنهایی ام زمزمه

خواهم کرد :

و ای کاش کسی بود که میدانست چقدر خسته ام ....

و ای کاش کسی بود که بار این همه تنهایی و خستگی را از دلم بر میداشت ...

و کاش کسی بود  ...

 

مشق دل من ...

 

مینویسم :

از تو . که سالهاست مرا در خود غرق ساخته ای.

از خودم . که سالهاست در تو با تمام جان غرق شده ام .

و....

و چند نقطه و بعد هم سر خط .

 آری این تمام مشق زندگی من است .

 

دنیا یعنی ...

 

یقین داشته باش که ایین زندگی جز این نیست که تو با تمام وجود بخواهی چیزی را

و او از تو بگیرد همه انچه را که ارزو داریش . ..

و دنیا یعنی خواستن و نرسیدن ...

و دنیا یعنی غم ...

و دنیا یعنی تنهایی محض انسان

و دنیا یعنی فقط من و خدا بودن و هیچکس را جز او نداشتن ...

و دنیا یعنی ...

یعنی چیزی  که ارزو خواهیم کرد گاهی زودتر تمام شود تا سیاهیش دامن گیر

 دلمان نشود ...

اری دنیا یعنی این ...

 

من وماه...

اونشب ماه به چشمانم زل زده بود . اشک از چشمان پاک براقش پایین ریخت  ..

درست  کف دست من ....

قطره اشک ماه بوی گل میداد بوی  محبت،  بوی  عشق  ، بوی خدا...

چشمان  ماه هنوز محو تماشای من بود...

و اون لحظه بود که صدای ماه در وجود تنها و سردم طنین انداخت :

من  ماه هستم زیباترین تنها ی عالم بعد از خالقم  ...

و لحظه ای بعد دستان ماه را روی صورتم دیدم که مثله نسیمی ملایم صورتم را نوازش میکرد ...

ماه  گفت :

من عاشق شدم  ، عاشق تو ...

و من که به عمر طعم عشق را نچشیده بودم  اهی کشیم  و با پوزخندی گفتم :

عاشق من ..؟؟

تو در گوی زندگی تاریک من چی دیدی که عاشقم شدی ؟؟؟

و من منتظر ، به چشمان  ماه خیره شدم ...

ماه   پایین امد درست روبه روی من .

صورت نورانی  و معصومش تمام  غصه ها و درد هایم را از یاد برد ...

ماه - من و تو خیلی  مثل هم هستیم

من- ما ؟؟ تو مظهر زیبایی و من به خاطر  این صورت  سیرتم هم بی ارزش است  ..

 من تنهام مثله یک  تکه سنگ دور  افتاده. ولی تو ...

ماه- تو شکسته ای از بی مهری دیگران  من  هم شکسته ام از این مهر دورغین

دیگران . از اینکه همیشه به خاطر این صورت به من نگریستند  و تو هم شکسته ای

 که  چرا به خاطر این صورت به تو نمی نگرند . به درون تو که از هر ظاهری زیبا تر است.

ما هر دو تنهاییم . تنها  و شکسته ما هر دو خسته ایم  ، از زمین  از زمینی ها . تو هم

مثل من اهل اسمانی ...

و انگاه  ماه دستانش به دستانم گره زد و  مرا در اغوش گرفت  و بر وجودم زمزمه کرد:

دوستت دارم باور کن ..

قسم به پاکی قلبت ..

قسم به بی ریایی مهرت ..

قسم به تنهایی و قلب  شکسته ات ..

 قسم به سادگی  و معصو میت  لبخند هایت ..

قسم به گام ها ی خسته  ات که به راه اسمان میرود ....

قسم به خدایی که تو را با این همه زیبایی برای من افرید...

ومن انگاه فهمیدم که خدا مرا تنها نیافرید 

اری خدا ما  را برای هم  افرید

من برای ماه و ماه برای من

من از انروز فهمیدم که اسمانی هستم درست مثله ماه....

 

ما و دیگران

 

آنچه مارا از دیگران متمایز می سازد خود ماست .

احساسمان فکرمان و  نگاهمان به زندگی و زندگی کردن . ونه تمایز در چهره و

 رفتار های ظاهری !

و باز مثل همیشه با لحنی مملو ء از حسرت میگویم :

و ای کاش کسی بود که میدانست ...!!

عمق تنهایی من ...

 

آنگاه که در عمق تنهایی فرو میروم آرزو می کنم که کاش قایقی ذاشتم تا چشمانم را پارو

زنان راهی دریای نگاهت می کردم و خود را با اشتیاق به دست امواج وحشی چشمانت

میسپاردم به امید انکه  دریای چشمانت راهی باشد به اقیانوس قلبت ....

به امید آنکه ....

اه بازم یادم رفت !!

همیشه خیلی چیزهاست که راحت از کنارشان رد میشویم و آسان فراموششان میکنیم.

کاش میشد کاری کنیم دیگر یادمان نرود چیزهایی را که بهترین ها و مهم ترین های

زندگیمان است !!

کاش میشد به انگشت نخی ببندیم تا تا فراموش نکنیم هنوز یک انسانیم . یک بنده !

آغوش خدا

 

خدایا دستانت را باز کن و مرا محکم در آغوشت بگیر که دیگر هیچ کس جز تو برایم نمانده !!!!