....
یقین داشته باش فریاد های اعتراض الودت روزی از درد اینکه محبوس هنجار های
بی هنجار زندگی اند به سکوت های لمس و بی تفاوت مبدل خواهند گشت
میشوی یک سایه مثل تمام مردم این شهر...
میشوی یک شهروند قانونمند و خوب...
میشوی یک سکوت ..
یک فریاد فراموش شده...
یک مترسک در مزرعه ای از بیهودگی و پوچی محض...
هر فریادی هر گام کوبنده ات سر آخر میشود یک سکوت و یک نگاه سرد و یک پای همیشه در گل مانده!
خوب جای خوبش اینجاس که فقط تو نیستی همه مردم شهر سایه هایی هستند
که هر روز بی هدف و بی معنا میروند بی انکه بیبینندو بشنوندو بگویند...
گفتنی های زیاد شنیدنی ها بسیارو دیدنی ها فراوان است در شهر که ادم هایش سایه اند
اما نه انچه باید گفته شود گفته میشود و نه انچه باید شنیده و نه انچه باید دیده...
سخت نگیر شاید در اغاز سایه شدن و گم کردن بودنت در لابلای این بودن های پوچ
دردناک باشد اما زود عادت میکنی...
زود...
زود...
صبح بیدار میشوی توی اینه همان چیزی را میبینی که از تو میخاهند ...
با خودت میگویی به کجا رسید ان همه فریاد ان همه دردها و دغدغه ها
بیخیال همش...
و میگذری..
سخت ولی به سادگی یک جرعه اب...

ای از ازل بوده ی عدمی من...
ای عزیزترینی که هیچگاه هستی نداشتی جز در خیال من
و یکتایی که هر روز هر نگاهی هر صدایی را تو میدیدم و تو میشنیدم
ای که هر دم به یاد تو این نیستی را زندگی نامیدمو به بازدمی گذراندم
ای که نغمه سکوتت برترین سمفونی های جهان به سخره میگیرد
و ای که رنگ نگاهت هر شاهکار رازالود را شرمنده و مبهوت میکند
و تو ای انکه شریبنی لبخندت هر شهدی را بی طعم مینماید
و ای انکه عطر نفس هایت عطر هزاران گل را خوشتر است
و تو ای انکه ارزوی داشتنت را هر روز و هر شب به اشک چشم در اعماق جان غرق نمودم
میدانم و میدانی که نبودی انگاه که بودنت حکم نوش دارو داشت
من ماندم و رستم قلبم که هر روز سهراب روحم را زخم میزد من هر
غروب به امید نوش داروی حضورت به کوچه خیره مشدم....
نیامدی...برف امدو ...برگ بارید ....باران گرفت ...خورشید تابیدو نیامدی....
بغض کردم ...گریستم...نگاه شدم ...خیره به امدنت...نیامدی...
وعده ها را شکستی ...هر روز قسم میخوردم که امروز تمام میشد انتظار ....
یا میایی یا....
یا میروم....
نه امدی و نه من جرات رفتن داشتم...
گناه قسم های دروغم پای تو یقین دارم تو خدا را هم مثل من مثل تمام ادم های زمین عاشق کرده ای
و خدا معشوقش را داغ نمیکند ...
اینها را گفتم که خودت نخواستی که باشی ورنه من سرپا
شوق بودم که سکوت کردم نگاه های سردت را...
که عبور کردم از حقیقت نبودن و نیامدنت....
که بیرون امدم از خیال خوش داشتنت....
و به یاد تو عاشق شدم کسی را که تو نبودی....
و باد تو شیدا و افسون کسی شدم که تو نبودی...
دعا کن نبودنت با کسی که تو نیستی جبران شود...
یقین دارم که تو نیست ولی بهتر از تو مرا میفهمد
...


مخاطبی برای این نوشته ها وجود ندارد...!