میپرستم خدایی را که معشوقی بی همتا چون تو را آفرید

تلخ تلخ...


هزار مزرعه خشخاش در نگاهت بود...

و سبو سبو شراب در سرخی لبهایت ...

و من ...

خمار نگاهی شدم که هیچ گاه به سویم نبود...

و مست لب هایی شدم که هرگز برایم لبخند نزد...

امروز کارم به جایی رسیده که شیرینم باشد یا نباشد اوقاتم تلخ تلخ است

درست مثل خشخاشـــــــــــــــ ... درست مثل شرابـــــــــــــــــ


...


زهر در کامم بنوشانی خوش آید

درد در جانم بیفشانی خوش آید

خیر و شر تلخ و شیرین  از تو آید

هر چه باشد این و آن هر دو خوش آید


بید مجنون...


از خیالت بیدها در خواب من مجنون شدند...

پس بیا ای حسن یوسف ! کین منو این بیدها عاشق شدند...


باور کن سخت است نازنین



سخت است اطاعت از ذهن دیوانه ای که تمام خاطرات زندگی اش با

بودنو نبودن تو ساخته شده...

سخت از نفس کشیدن در هوایی که شب روز نبودنت را به من اثبات میکند...

سخت است راه رفتن در خیابان هایی که دائم قدم های با تو را به یادم می اورد...

باور کن سخت است سخت...