من و چشم هایت ...
امروز تنهاییم رنگ تورا گرفته و شوری اشکم مزه شیرین لبخد تو را دارد ...
شاید که نه حتما فهمیده ای که چشمهایم دستمایم و قلبم همگی به اسارت نگاهت درآمده اند و
خود به دست خویش زنجیر اسارت تو به پای زده اند .
و شاید با خود بیندیشی که سخت است برای من تحمل ایندرد که هر روز از کنارت عبور کنم و بغضم را
در نهان خانه دل خویش نگاه دارم تا آبروی چشمانم را نبرد .
اما نه راستش دیگر عادت شده اینکه دلم را قفل کنم و پنجره هایش را دیوار کنم تا که هوس نکند
چشمان تو را دید بزند . ومثل کودکی بهانه بازی با مهر چشمانت را بگیرد .
اری دلم کودکی شده که تمام روز بهانه تو را میگیرد و به من التماس میکند که لحظه ای و
فقط لحظه ای نگاه کند نگاه سحر آمیز تو را .
وآری من خود نیز میدانم که سحر ساحری چون تو گشته ام . اری از طلسم خویش اگاهم و
دوای درد خویش میدانم . ولی افسوس که دل دیوانه به این طلسم دیوانه وار سخت دلبسته
و دل بسته و دلبسته...
ومن شب روز با دل خویش در جدالم و اورا دائم از ترس تو در اتاق تارک تنهاییم پنهان میکنم
و در را رویش قفل میکنم تا مبادا از غفلت من به سوی تو روان شود که میدانم تو چون گرگی هستی
که به بره دل من رحم نخواهی کرد و ان لحظه است که چشم های مهربانت را چو دامی بر سر راه
دل من می گسترانی و ان هنگام که اسیرت شد با خنجر حرفهایت بره دلم را سر خواهی برید .
اری من از ترس انهاست که نمگذارم دلم در کوچه نگاه تو بازی کند چون میدانم عاقبت بازی
با چشمان تو فقط اشک و اه است ....
مخاطبی برای این نوشته ها وجود ندارد...!