یادت بماند...
یادت بماند ....
که زیر گنبد کبود من غیر خدا هیچ کس نبوده نیست و نخواهد بود....
گرچه تلخ است ولی یادم...
باشد من همیشه تنها بودم تنها هستم و خواهم بود
یادت بماند ....
که زیر گنبد کبود من غیر خدا هیچ کس نبوده نیست و نخواهد بود....
گرچه تلخ است ولی یادم...
باشد من همیشه تنها بودم تنها هستم و خواهم بود
چقدر عجیب همه چیز صورتت به من رفته ....
بخصوص سیاهی چشمهایت عجب شبیه سیاهی روزهای من است.
گاهی فکر میکنم بلاخره همه چی یه روز عوض میشه...
تنهاییم تموم میشه...
تنهام خیلی تنها...
دلم شکسته خیلی محکم زدنش زمین...
وقتی تو خیابون راه میرم هیچی برام دیگه فرقی نداره...
همه چیز تو زندگیم شبیه کد شده...
بی مفهوم..
سرد...
بی انتها...
چقدر دلم برای خیلی چیزا تنگ شده...
برای خودم ...
برای صدای خندم...
برای نگاه گرمم...
برای وقتی که با اشتیاق به اسمون نگاه میکردم و لبخند میزدم...
امروز تنهام ...
من ....
سکوت...
تکرار بودن های پوچ....
صداهای بی معنا....
حسم عجیبه حتی خودم نمیفهمش...
دلتنگم اما نمیدونم برای کی...
دلواپسم ولی نمیدونم چرا...
غمگینم ولی نمیدونم چرا...
.....
منتظرم هنوز منتظرم عوض شه بودن های عدمی من...
....
نبودنهایت جبران نمیشود...
تنهایی من جبران نمیشود...
بی کسی هایم جبران نمیشود....
دلتنگی های همیشگی من جبران نمیشود...
ولی بخند تمام این جبران ناشدنی های من به یک خنده تو از یاد میرود...
میخواهم زندگی کنم...
تازه..
نو...
شاد...
بی نگرانی..
بی احساس...
بی قید...
بی خاطره...
بی بغض...
بی تو...
ولی نمیشود ..
امتحان کردم نمیشود...
یادت رهایم نمیکند...
خاطراتت از ذهنم نمیرود چون اصلا انجا نیست ...
من حواسم نبودو تو ان روزها تا توانستی در هستی ام رخنه کردی...
تو ظالم ترین دوست داشتنی عالمی...
امشب قصه ما به پایان میرسد تو میروی تا از تنهایی دربیایی و من... ومن میمانم و
تنهایی که بی تو هیچگاه نمیتوانم از آن درآیم...
این نگاه ها.. این صدا ها... این همه تنهایی های هولناک .. این همه انتظار..
این همه بعض...
همه مال من...
فقط... یک بار یک بار دیگر بگو هستی...
مهم نیست کجا و با که! همین که باشی برایم کافیست!
اين روزها امدنها ساده شده و رفتنها سخت خيلي سخت...
کاش ميشد فرار کرد از رفتن هاي ناگزير