چقدر بده گاهی اوقات

امروز یه جمله خوندم تا اون ته ته دلم سوخت و یاد خودم افتادم .....

چقدر بده گاهی اوقات که ادم بغض داره مجبور باشه بخنده....

سیاه بود یادت هست...

تیره بخت بودم یادت هست...

گریان بودم یادت هست؟....

تمام دلم نومیدی بود یادت هست؟؟؟؟

یادت هست چگونه امدی؟

تو امدی و لبخند زدی ...

به دلی که کسی نگاهش هم نمیکرد ...

به کسی که اصلا کسی نبود ...

به کسی که کسی ادم به حساب نمیاوردش....

تو امدی و امید وار کردی دلی را که امید برایش معنا نداشت ....

تو امدی و من را من کردی....

تو  امدی و مرده ای را زنده کردی ...

ولی میدانی چه میخواهم بگویم ...؟؟؟!!

کاش هرگز نمی امدی....

امدنی که رفتن داشت همان بهتر که نمیامد ...و حالا ببین ...

تو رفتی تمام امده هایت نیز رفتند...

من چه کنم ....؟؟؟؟؟

ان روز که نداشتم فقط حسرت نداشتن داشتم ...

ولی امروز هم حسرت نداشتن هم افسوس از دست دادن.....

 

اخ که چقدر دلم گریه میخواهد ....

بغض دارم ...

فقط یکی بهم بگه چرا اینطوری شد...؟؟؟؟

 

عشق خیالی

چقدر خیال قشنگیه اینکه خیال کنم تو همونی هستی که من عاشقشم...

چه قدر قشنگه اصلا واقعیت وجود نباشه وتمام دنیا خیال باشه ...

درست همون خیالی که من عاشقشم..

تشعیع جناز دل من...

امروز تشعیع جنازه دلم بود خیلی غربیانه بود حتی خیال تو هم

برای تسلیت نیامده بود باز هم به معرفت غصه و تنهایی از اغاز

تاپایان مراسم بازوان را گرفته بودند و دلداریم میدادند..

مرا داخل غسالخانه بردند دلم روی  تخت بود . اخ که چقدر تنش

 چاک چاک بود .. دلم را  با اشک هایم غسل دادند نمیدانی که

چقدر میسوخت .

شاید اگر بودی اینطور نمیشد مطمئنم که دل سنگی تو هم اگر

 امروز دلم را میدید نرم میشد ...

 بگذریم ...

گور کن با بیل قبر کوچکی کند و گفت دل را بیاورید همین جا دفنش

میکنیم!

با خودم گفتم چه جوری میخواهند دل مرا که روزی به وسعت دریا

بود درین گور کوچک  جای دهند...!!!؟؟؟

یادم از تو امد ...

و بعد یادم افتاد  که انروز ها با سوزن نخ عشقت دلم را حسابی

تنگ کردی ان روزها فکر میکردم دوستم داری  دلم را تنگ میکنی

تا جز تو دیگر کسی در ان خانه  نکند ...

اما حالا ...

میفهمم برای امروز نقشه چیده بودی...

برای روز مرگ دلم ...

سرت را درد نیاورم  ....

بلاخره دلم را  گور کردیم  درست پای درخت عبرت  تا دیگر

هوس نکند به کوی یار برود  دیگر حتی نمیگذارند برای فاتحه سراغ

دلم بروم ...میگویند جرم است گذر از ان حوالی... باشد زیاد بهانه

نمیگیرم ...راضیم ... شاید این تقدیر من است ...

اری تقدیر من است  که بی دل باشم...

 

درد عشق

کاش فقط گاهی اوقات میفهمیدیم که چیزایی

تو زندگی هست که با هیچ منطقی قابل توجیه نیست...

چیزایی که هیچ نظریه یا و هیچ علمی اونو  توجیه نمیکنه....

چیزایی که فقط میدونیم هست اما نمیدونیم چطوری باید توضیحش داد...

چیزای که گاهی اوقات ارزو میکنیم که ای کاش اصلا نبود...

ولی حقیقت اینه که این چیزا تنها فصل انسان و حیوان هستند ..

چیزهایی که مقدسن ...

پاکن...

خدایی اند...

میدونی اینا رو واسه تو گفتم...

اره درست فهمیدی منظورم رو ...

 اینهمه گفتم که بگویم  دیگه سعی نکن عشق ادمها

را با منطق توجیه کنیو با خط کش اندازه بگیری ...

اخه میدونی خیلی درد داره از دردی حرف بزنی که نمیدونی چقدر درد داره...

عاشق خیالی

چقدر گاهی اوقات ادم ها با خیالشون انس میگیرن ...

چقدر به خیالشون امید میبندن...

چقدر گاهی اوقات...

حالا میفهمم عاشق یه خیال شدن همیشه دردناکه..!

عشق به خدا...

خدا را دوست میدارم عاشقانه....

چون او تنها معشوقی است که عشقش دردناک نیست...

چون عشق او تنها عشقی است که یقین وصال دارد....

من هیچوقت نبودم...

خیلی عجیب است  ...

نه کسی یاد کرد مرا ...

نه کسی از یاد برد مرا...

نه هرگز کسی به یاد سپرد مرا ...

 اری ...

انگار اصلا از اول نبودم...

تو گفتی بخند...

تو گفتی بخند تا دنیا به رویت بخندد....

من هم لبخند زدم ...

ولی دنیا نخندید فقط زل زل به چشمانم خیره شد...

گفتم دیدی فایده نداشت!

گفتی دوباره امتحان کن این بار قوی تر!

من این بار باصدای بلند خندیم...

ولی باز هم دنیا از رو نرفت.

زل زده بود به من....

تو گفتی نمیشه این طوری نه بلند تر دنیا خیلی روش زیاد تر از این حرفاست...

من این بار قهقهه زدم ....

بازهم فایده نداشت....

و تو این بار گفتی دنیا زرنگ تر از این حرفاست او میفهمد که تو داری گولش میزنی .

باید بتونی روی دنیا رو تو خنده کم کنی!

- خب تو میگویی چه کار کنم...

و تو گفتی من میروم ژشت دیوار فاصله قایم میشوم انوقت دنیا فکر میکند من تو را ترک کردم ...

ان موقع بخند اگر خندیدی بدان دنیا را شکست دادی!

من قبول کردم و تو رفتی ....

 ولی یادت رفت که به من بگویی که بی تو نفس کشیدن محال است چه رسد به خندیدن....

نه صبر کن !

من به خاطر تو هم شده میخندم تا شاید برگردی !

ببین دارم میخندم ...

نگاه کن من دارم قهقهه میزنم....

من دارم به تمام غم های خودم میخندم ...

به تمام فاصله ها ...

به تمام سیاهی ها...

میبینی میخندم ...

عجیب است تو نیستی  و من میخندم ...

خب  من خندیدم چرا بر نمیگردی!؟

((دنیا دستهایش را بالا برد و گفت تسلیم و لبخند زد به من و گفت تو بردی!

ولی ای کاش میدانستی که او فقط دنبال بهانه ای بود که برود ...))

میبینی حتی دنیا هم تو را شناخت  ولی من...

به کوری چشم فاصله ها

میبینی؟

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست ....

زندگی من از لحظه امدنت  به دو نیم تقسیم شد ...

وقتی هستی زندگی من روز ...

و لحظه های نیستی ات شب...

و چقدر این روزها شب بوده است روزهای من...

ولی این شب های بی طلوع زندگی ام را دوست دارم چون

 امید تو را در من زنده تر میکند... 

شمع های دلم را در تمام این شب ها رو شن میکنم تا بیایی...

تو فقط بیا اینجا همه چیز اماده است ...

خون دیده برای نوشیدن...

روح برای تغذیه تو ...

جان برای شادی تو ...

میبینی امیدوارم بیایی...؟؟؟

اری من امیدوارم به امدنت  به کوری چشم تمام فاصله ها...

معامله

 

زمین دلم را به قیمت کمی محبت به تو فروختم ...

خودمانیم چقدر خوب خریدی اش...

گرچه یقین دارم جز تو کسی خریدارش نبود و نیست ...

چقدر خوب شد که خانه ات را اینجا ساختی...

اینجا خیلی جای ارومیه...

راستش هیچ کس هوس نخواهد  کرد اینجا بیاید ..

مطمئن باش اینجا خانه همیشگی خودت خواهد ماند ...

هیچ کس به قلب من سر نخواهد زد یقیین کن که مزاحم نخواهی داشت

هیچ گاه مهمان  سر زده نخواهی داشت ...

هیچ گاه کسی ملک تو را به زور غصب نخواهد کرد...

هیچ کس به تو سراغت نخواهد امد...

مطمئن باش اینجا تنهای تنهایی...

تو با شک نگاهم کردی و خواستی بروی...

نه نرو خواهش میکنم صبر کن نکند تو هم مثل بقیه از قلب من بدت امد...

و تو فقط برگشتی و گفتی نگران نباش میرم اساس هایم را بیاورم من اینجا می مانم!

سالهاست که اینجایی شاید به اسم ، من صاحبخانه باشم ولی حقیقت این است که

تو امدی و صاحب من شدی!

حالا بگو چه کسی در این معامله سود کرد من یا تو ...؟؟؟!!!

 

میبینی؟؟!!

 

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد....

تمام پرسه های من کنر تو سلوک شد....

اری ...

میبینی؟!

قلبم  را ..

ایمانم را ...

نگاهم را ...

بینشم را ..

تمام زندگی مرا با یک واژه تغییر دادی ..

واژه ای که باورم نمیشد دچارش شوم..

واژه ای که تو در وجودم  متولد نمودی ان را...

واژه ای به نام عشق....

عشق که همانند ندارد و نخواهد داشت ...

عشق اسمانی من ...

ای همدردترین با من در این دنیا ی سیاه ...

 اری تو را میخوانم خدای خوبم ....!

دوستت دارم ...