
ای از ازل بوده ی عدمی من...
ای عزیزترینی که هیچگاه هستی نداشتی جز در خیال من
و یکتایی که هر روز هر نگاهی هر صدایی را تو میدیدم و تو میشنیدم
ای که هر دم به یاد تو این نیستی را زندگی نامیدمو به بازدمی گذراندم
ای که نغمه سکوتت برترین سمفونی های جهان به سخره میگیرد
و ای که رنگ نگاهت هر شاهکار رازالود را شرمنده و مبهوت میکند
و تو ای انکه شریبنی لبخندت هر شهدی را بی طعم مینماید
و ای انکه عطر نفس هایت عطر هزاران گل را خوشتر است
و تو ای انکه ارزوی داشتنت را هر روز و هر شب به اشک چشم در اعماق جان غرق نمودم
میدانم و میدانی که نبودی انگاه که بودنت حکم نوش دارو داشت
من ماندم و رستم قلبم که هر روز سهراب روحم را زخم میزد من هر
غروب به امید نوش داروی حضورت به کوچه خیره مشدم....
نیامدی...برف امدو ...برگ بارید ....باران گرفت ...خورشید تابیدو نیامدی....
بغض کردم ...گریستم...نگاه شدم ...خیره به امدنت...نیامدی...
وعده ها را شکستی ...هر روز قسم میخوردم که امروز تمام میشد انتظار ....
یا میایی یا....
یا میروم....
نه امدی و نه من جرات رفتن داشتم...
گناه قسم های دروغم پای تو یقین دارم تو خدا را هم مثل من مثل تمام ادم های زمین عاشق کرده ای
و خدا معشوقش را داغ نمیکند ...
اینها را گفتم که خودت نخواستی که باشی ورنه من سرپا
شوق بودم که سکوت کردم نگاه های سردت را...
که عبور کردم از حقیقت نبودن و نیامدنت....
که بیرون امدم از خیال خوش داشتنت....
و به یاد تو عاشق شدم کسی را که تو نبودی....
و باد تو شیدا و افسون کسی شدم که تو نبودی...
دعا کن نبودنت با کسی که تو نیستی جبران شود...
یقین دارم که تو نیست ولی بهتر از تو مرا میفهمد
...
مخاطبی برای این نوشته ها وجود ندارد...!