رفت سخت است...
اين روزها امدنها ساده شده و رفتنها سخت خيلي سخت...
کاش ميشد فرار کرد از رفتن هاي ناگزير
اين روزها امدنها ساده شده و رفتنها سخت خيلي سخت...
کاش ميشد فرار کرد از رفتن هاي ناگزير
دلم تنگ شده برای عاشق بودنم ....
برای اشکهایم .....
برای نگاههای خیس و منتظرم...
برای پنهانی داشتنت...
برای اروز کردن نگاهت...
برای خوش خیالی هایم...
برای احمق بودنم...
خیلی وقت است ترک کردم اینها را ولی تنم میخارد حس میکنم خمار شدم ..
دلم باز هم حماقت ان روزها را هوس کرده...
نمیدونه من چی میکشم...
خیلی تلخه که زخم دلمو واسه اون مینویسم
و همه میخوننشون جز خودش
اه چقدر تلخ است....
تلخ است که حتی اجاز ندارم خیالت کنم....
تلخ است که حتی ارزویت برایم محال است و ممنوع....
تلخ است که فقط من ...
فقط من شکستم....
و تو ای مردانه سردو بی تفاوت من...
حتی نفهمیدی چه بغضی در نگاه تنهای من زندانی شده....
کاش به چشماهایم اعتماد داشتم و سیر نگاهت میکردم...
ولی چقدر تلخ است که میدانم چشمانم اگر مختار باشند به دیدنت.
باز هم به دلم خیانت میکنند و عاشق میشوند نگاه سرد و بی رحم تو را
خداحافظ ...خداحافظ خیالی که روزی ارامش شبهایم بودی....
خداحافظ ...خداحافظ ای چشم های سیاه که هیچ گاه ندیدی اشکهای مرا....
خداحافظ ...خداحافظ....
خداحافظت ای انکه روزی بودنت انگیزه نفس کشیدن من بود
خدا همیشه حافظت ای خیال زیبا و دور....
خدا همیشه حافظت ای حرفهای نا گفته...
خداحافظ ای نگاه های منتظر....
خداحافظ ....
خداحافظ ای احساس و ارزو های من....
برو همراه انکه امروز میرود تا همیشه.....
احساسم را ، ارزوهایم را و تمام خود خویش را بدرقه ات میکنم
مبادا که روزگار زخمی رساند به ان کسی که زخم ها زد به من...
ولی خدا نگهدار میگویم به امید شیرینیه لحظه های تو.....
امروز تنهاییم رنگ تورا گرفته و شوری اشکم مزه شیرین لبخد تو را دارد ...
شاید که نه حتما فهمیده ای که چشمهایم دستمایم و قلبم همگی به اسارت نگاهت درآمده اند و
خود به دست خویش زنجیر اسارت تو به پای زده اند .
و شاید با خود بیندیشی که سخت است برای من تحمل ایندرد که هر روز از کنارت عبور کنم و بغضم را
در نهان خانه دل خویش نگاه دارم تا آبروی چشمانم را نبرد .
اما نه راستش دیگر عادت شده اینکه دلم را قفل کنم و پنجره هایش را دیوار کنم تا که هوس نکند
چشمان تو را دید بزند . ومثل کودکی بهانه بازی با مهر چشمانت را بگیرد .
اری دلم کودکی شده که تمام روز بهانه تو را میگیرد و به من التماس میکند که لحظه ای و
فقط لحظه ای نگاه کند نگاه سحر آمیز تو را .
وآری من خود نیز میدانم که سحر ساحری چون تو گشته ام . اری از طلسم خویش اگاهم و
دوای درد خویش میدانم . ولی افسوس که دل دیوانه به این طلسم دیوانه وار سخت دلبسته
و دل بسته و دلبسته...
ومن شب روز با دل خویش در جدالم و اورا دائم از ترس تو در اتاق تارک تنهاییم پنهان میکنم
و در را رویش قفل میکنم تا مبادا از غفلت من به سوی تو روان شود که میدانم تو چون گرگی هستی
که به بره دل من رحم نخواهی کرد و ان لحظه است که چشم های مهربانت را چو دامی بر سر راه
دل من می گسترانی و ان هنگام که اسیرت شد با خنجر حرفهایت بره دلم را سر خواهی برید .
اری من از ترس انهاست که نمگذارم دلم در کوچه نگاه تو بازی کند چون میدانم عاقبت بازی
با چشمان تو فقط اشک و اه است ....
ولی حیف که ازتو و دلت جز بی رحمی سیاهی ندیدم ..
کاش نگاهت را وقف چشمهایم میکردی لحظه ای . تا ببینی که اشک هایم اب وضو
شده برای نماز عشقی که شب روز در محراب چشمهایت به پا میدارم . ۳۰/۹/۹۰
چقدر بده گاهی اوقات که ادم بغض داره مجبور باشه بخنده....
تیره بخت بودم یادت هست...
گریان بودم یادت هست؟....
تمام دلم نومیدی بود یادت هست؟؟؟؟
یادت هست چگونه امدی؟
تو امدی و لبخند زدی ...
به دلی که کسی نگاهش هم نمیکرد ...
به کسی که اصلا کسی نبود ...
به کسی که کسی ادم به حساب نمیاوردش....
تو امدی و امید وار کردی دلی را که امید برایش معنا نداشت ....
تو امدی و من را من کردی....
تو امدی و مرده ای را زنده کردی ...
ولی میدانی چه میخواهم بگویم ...؟؟؟!!
کاش هرگز نمی امدی....
امدنی که رفتن داشت همان بهتر که نمیامد ...و حالا ببین ...
تو رفتی تمام امده هایت نیز رفتند...
من چه کنم ....؟؟؟؟؟
ان روز که نداشتم فقط حسرت نداشتن داشتم ...
ولی امروز هم حسرت نداشتن هم افسوس از دست دادن.....
بغض دارم ...
فقط یکی بهم بگه چرا اینطوری شد...؟؟؟؟
چه قدر قشنگه اصلا واقعیت وجود نباشه وتمام دنیا خیال باشه ...
درست همون خیالی که من عاشقشم..
امروز تشعیع جنازه دلم بود خیلی غربیانه بود حتی خیال تو هم
برای تسلیت نیامده بود باز هم به معرفت غصه و تنهایی از اغاز
تاپایان مراسم بازوان را گرفته بودند و دلداریم میدادند..
مرا داخل غسالخانه بردند دلم روی تخت بود . اخ که چقدر تنش
چاک چاک بود .. دلم را با اشک هایم غسل دادند نمیدانی که
چقدر میسوخت .
شاید اگر بودی اینطور نمیشد مطمئنم که دل سنگی تو هم اگر
امروز دلم را میدید نرم میشد ...
بگذریم ...
گور کن با بیل قبر کوچکی کند و گفت دل را بیاورید همین جا دفنش
میکنیم!
با خودم گفتم چه جوری میخواهند دل مرا که روزی به وسعت دریا
بود درین گور کوچک جای دهند...!!!؟؟؟
یادم از تو امد ...
و بعد یادم افتاد که انروز ها با سوزن نخ عشقت دلم را حسابی
تنگ کردی ان روزها فکر میکردم دوستم داری دلم را تنگ میکنی
تا جز تو دیگر کسی در ان خانه نکند ...
اما حالا ...
میفهمم برای امروز نقشه چیده بودی...
برای روز مرگ دلم ...
سرت را درد نیاورم ....
بلاخره دلم را گور کردیم درست پای درخت عبرت تا دیگر
هوس نکند به کوی یار برود دیگر حتی نمیگذارند برای فاتحه سراغ
دلم بروم ...میگویند جرم است گذر از ان حوالی... باشد زیاد بهانه
نمیگیرم ...راضیم ... شاید این تقدیر من است ...
اری تقدیر من است که بی دل باشم...
کاش فقط گاهی اوقات میفهمیدیم که چیزایی
تو زندگی هست که با هیچ منطقی قابل توجیه نیست...
چیزایی که هیچ نظریه یا و هیچ علمی اونو توجیه نمیکنه....
چیزایی که فقط میدونیم هست اما نمیدونیم چطوری باید توضیحش داد...
چیزای که گاهی اوقات ارزو میکنیم که ای کاش اصلا نبود...
ولی حقیقت اینه که این چیزا تنها فصل انسان و حیوان هستند ..
چیزهایی که مقدسن ...
پاکن...
خدایی اند...
میدونی اینا رو واسه تو گفتم...
اره درست فهمیدی منظورم رو ...
اینهمه گفتم که بگویم دیگه سعی نکن عشق ادمها
را با منطق توجیه کنیو با خط کش اندازه بگیری ...
اخه میدونی خیلی درد داره از دردی حرف بزنی که نمیدونی چقدر درد داره...
چقدر به خیالشون امید میبندن...
چقدر گاهی اوقات...
حالا میفهمم عاشق یه خیال شدن همیشه دردناکه..!
چون او تنها معشوقی است که عشقش دردناک نیست...
چون عشق او تنها عشقی است که یقین وصال دارد....
نه کسی یاد کرد مرا ...
نه کسی از یاد برد مرا...
نه هرگز کسی به یاد سپرد مرا ...
اری ...
انگار اصلا از اول نبودم...
من هم لبخند زدم ...
ولی دنیا نخندید فقط زل زل به چشمانم خیره شد...
گفتم دیدی فایده نداشت!
گفتی دوباره امتحان کن این بار قوی تر!
من این بار باصدای بلند خندیم...
ولی باز هم دنیا از رو نرفت.
زل زده بود به من....
تو گفتی نمیشه این طوری نه بلند تر دنیا خیلی روش زیاد تر از این حرفاست...
من این بار قهقهه زدم ....
بازهم فایده نداشت....
و تو این بار گفتی دنیا زرنگ تر از این حرفاست او میفهمد که تو داری گولش میزنی .
باید بتونی روی دنیا رو تو خنده کم کنی!
- خب تو میگویی چه کار کنم...
و تو گفتی من میروم ژشت دیوار فاصله قایم میشوم انوقت دنیا فکر میکند من تو را ترک کردم ...
ان موقع بخند اگر خندیدی بدان دنیا را شکست دادی!
من قبول کردم و تو رفتی ....
ولی یادت رفت که به من بگویی که بی تو نفس کشیدن محال است چه رسد به خندیدن....
نه صبر کن !
من به خاطر تو هم شده میخندم تا شاید برگردی !
ببین دارم میخندم ...
نگاه کن من دارم قهقهه میزنم....
من دارم به تمام غم های خودم میخندم ...
به تمام فاصله ها ...
به تمام سیاهی ها...
میبینی میخندم ...
عجیب است تو نیستی و من میخندم ...
خب من خندیدم چرا بر نمیگردی!؟
((دنیا دستهایش را بالا برد و گفت تسلیم و لبخند زد به من و گفت تو بردی!
ولی ای کاش میدانستی که او فقط دنبال بهانه ای بود که برود ...))
میبینی حتی دنیا هم تو را شناخت ولی من...
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست ....
زندگی من از لحظه امدنت به دو نیم تقسیم شد ...
وقتی هستی زندگی من روز ...
و لحظه های نیستی ات شب...
و چقدر این روزها شب بوده است روزهای من...
ولی این شب های بی طلوع زندگی ام را دوست دارم چون
امید تو را در من زنده تر میکند...
شمع های دلم را در تمام این شب ها رو شن میکنم تا بیایی...
تو فقط بیا اینجا همه چیز اماده است ...
خون دیده برای نوشیدن...
روح برای تغذیه تو ...
جان برای شادی تو ...
میبینی امیدوارم بیایی...؟؟؟
اری من امیدوارم به امدنت به کوری چشم تمام فاصله ها...
زمین دلم را به قیمت کمی محبت به تو فروختم ...
خودمانیم چقدر خوب خریدی اش...
گرچه یقین دارم جز تو کسی خریدارش نبود و نیست ...
چقدر خوب شد که خانه ات را اینجا ساختی...
اینجا خیلی جای ارومیه...
راستش هیچ کس هوس نخواهد کرد اینجا بیاید ..
مطمئن باش اینجا خانه همیشگی خودت خواهد ماند ...
هیچ کس به قلب من سر نخواهد زد یقیین کن که مزاحم نخواهی داشت
هیچ گاه مهمان سر زده نخواهی داشت ...
هیچ گاه کسی ملک تو را به زور غصب نخواهد کرد...
هیچ کس به تو سراغت نخواهد امد...
مطمئن باش اینجا تنهای تنهایی...
تو با شک نگاهم کردی و خواستی بروی...
نه نرو خواهش میکنم صبر کن نکند تو هم مثل بقیه از قلب من بدت امد...
و تو فقط برگشتی و گفتی نگران نباش میرم اساس هایم را بیاورم من اینجا می مانم!
سالهاست که اینجایی شاید به اسم ، من صاحبخانه باشم ولی حقیقت این است که
تو امدی و صاحب من شدی!
حالا بگو چه کسی در این معامله سود کرد من یا تو ...؟؟؟!!!
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد....
تمام پرسه های من کنر تو سلوک شد....
اری ...
میبینی؟!
قلبم را ..
ایمانم را ...
نگاهم را ...
بینشم را ..
تمام زندگی مرا با یک واژه تغییر دادی ..
واژه ای که باورم نمیشد دچارش شوم..
واژه ای که تو در وجودم متولد نمودی ان را...
واژه ای به نام عشق....
عشق که همانند ندارد و نخواهد داشت ...
عشق اسمانی من ...
ای همدردترین با من در این دنیا ی سیاه ...
اری تو را میخوانم خدای خوبم ....!
دوستت دارم ...
نمیدانند چه می کشم از نبود تو ....
اری نمیدانند...
دلم میخواهد همه را اگاه ..
همه را ...
دلم مخواهد به همه بگویم تو اینجایی درست در قلب من...
قلبی که هیچ کس هیچ وقت قدرش را ندانست ...
ممنون خدایا که دلم را این روزها پر از خودت کردی...
این روزها تمام سعی ام را میکنم که تنها باشم ...
دور از همه ادم های سیه و خاکستری اطرافم ..
میگویند تنهایی راهیست برای خلوت با یار...
خدایا من تنهام ...
پس کی با من خلوت خواهی کرد ...
به دادم برس ای همه جان تقدیم دستهای رحیمانه ات
انقدر مشتاقم به دیدارت که جهانی را به کناره زدم...
باور کن ...
حالا اذن دخول به خلوت گه عشقت میدهی؟!
نکند که مرا نپذیری که که این در مروت و تو نمیگنجد ای بهترین..
به امید تو ...
نمیدونم...
ولی اخه خدایا پس کی قراره چراغ زندگی من روشن بشه
آه که چقدر خوش خیال بودم ...
فکر میکردم زیبا ترین پدیده های عالم ادم ها هستند....
دلتنگی و غصه راستش را بخواهی نگرانش نیستم خدایش بیامرزد دلم را میگویم
نه باز هم اشتباه کردم این فقط عکس نور ماه بود که توی یک گودال اب افتاده بود...
اری فقط یک تصویر در گودال اب...
بغض هایم دست شده اند ٬ گلویم را گرفته اند و میفشرند اه که چقدر حالم بد است...
دلم اشک میخواهد تا از این بغض نفس گیر ازاد شود...
سعی میکنم ولی دریغ از قطره ای اشک ...
زندگی حتی اشک های خودم را هم از من دریغ میکند...
دستهایم میلرزد ...
با خودم میگویم تقصیر خودم بود...
به قول یک نفر ادمها ظرفیت ندارند...
اره درسته ...
ادم های ظرفیت خوب بودن را ندارند ...
اصلا نمی توانند خوب باشند...
این حقیقت داره...
اره انگار همه تو این کره خاکی هیچ کس ظرفیت ... نداره
(نمیگم این سه نقطه چیه هر کسی میتونه اونو به میل دلش پر کنه)
دیشب دلم شکست ٬ برای هزارمین بار . فکر کنم دلم دیگه داره پوست کلفت میشه...
این دل شکسته یه چیز دیگه بهم یاد داد اینکه ادما هیچوقت نمیفهمند که
...
یعنی چی...!!!
چقدر گاهی اوقات احساس میکنم راه را اشتباهی رفته ام...![]()